<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>توپ توپ بیا تو</title>
<description>هرچی که جالب باشه اینجا هست</description>
<atom:link href="http://toop.samenblog.com/rss/148/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://toop.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>داستان بال هایت را کجا جا گذاشتی</title>
<link>http://toop.samenblog.com/148.html</link><category>داستان کوتاه</category>
<category>داستان بال ها</category>
<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/t/toop/182677.jpg" /><br /><br /><div style="text-align: right;">پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :<br /><br />- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :<br /><br />- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .<br /><br />انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :<br /><br />- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :<br /></div></div><p style="text-align: center;">
</p><div style="text-align: right;">- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .<br /><br />انسان دیگر نخندید.&nbsp; 
انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . 
شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :<br /><br />- غیر از تو 
پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است 
که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .<br /><br />پرنده
 این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک
 آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان 
بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .<br /><br />آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :<br /><br />-
 یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو 
برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا 
گذاشتی ؟<br /><br />انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .<br /><br /><span style="color: rgb(128, 128, 128); font-size: 8pt;">منبع: جام نیوز</span></div><br /><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Wed, 26 Mar 2014 10:25:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>toop</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://toop.samenblog.com/148.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>