<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>توپ توپ بیا تو</title>
<description>هرچی که جالب باشه اینجا هست</description>
<atom:link href="http://toop.samenblog.com/rss/153/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://toop.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>داستان آموزنده پسران هنرمند</title>
<link>http://toop.samenblog.com/da1.html</link><category>دانلود داستان آموزنده پسران هنرمند</category>
<category>داستان کوتاه آموزنده پسران هنرمند</category>
<category></category>
<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/t/toop/185885.jpg" /><br /><br /><br /><div style="text-align: right;"><p style="text-align: justify;">سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.<br /><br />زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .</p></div></div><p>
</p>هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
<p style="text-align: justify;"><br />پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟<br /><br />زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .</p>
<p style="text-align: justify;"><br />پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .<br /><br />به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛</p>
<p style="text-align: justify;"><br />چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود.
 در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و
 شروع کرد به پا دوچرخه زدن.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!</p>
<p style="text-align: justify;"><br />پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.<br /><br />پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟</p>
<br />پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.<br /><br /><span style="color: rgb(128, 128, 128); font-size: 8pt;">منبع:radsms</span><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Mon, 5 May 2014 10:37:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>toop</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://toop.samenblog.com/153.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>