<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>توپ توپ بیا تو</title>
<description>هرچی که جالب باشه اینجا هست</description>
<atom:link href="http://toop.samenblog.com/rss/166/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://toop.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>داستان کوتاه سنگ یا برگ</title>
<link>http://toop.samenblog.com/داستان-کوتاه-سنگ-یا-برگ.html</link><category>سنگ یا برگ</category>
<category>داستانک سنگ یا برگ</category>
<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/t/toop/192784.jpg" /><br /><br /><div style="text-align: right;"><p style="text-align: justify;">مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و
 افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه 
حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: 
«عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش 
هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟&quot;»</p>
<p style="text-align: justify;"><br />استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین 
کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب 
می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.»</p></div></div><p>
</p><br /><p>سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب 
برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در 
عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی. به
 خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار 
گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟»
</p><p style="text-align: justify;"><br />مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه 
کرد و گفت: «اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین
 می‌رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با 
وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان 
نمی‌خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!»</p>
<p style="text-align: justify;"><br />استاد لبخندی زد و گفت: «پس چرا از 
جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟ اگر آرامش سنگ را 
برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و
 قرار خود را از دست مده.»</p>
<p style="text-align: justify;"><br />استاد این را گفت و بلند شد تا برود. 
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد
 همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید: 
«شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟»</p>
<br />استاد لبخندی زد و گفت: «من در تمام 
زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی 
سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از 
حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم. من آرامش برگ را 
می‌پسندم.»<br /><br /><span style="color: rgb(128, 128, 128); font-size: 8pt;">منبع:yekibood</span><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2014 10:13:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>toop</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://toop.samenblog.com/166.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>