<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>توپ توپ بیا تو</title>
<description>هرچی که جالب باشه اینجا هست</description>
<atom:link href="http://toop.samenblog.com/rss/71/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://toop.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title> داستان باورنکردنی عشق </title>
<link>http://toop.samenblog.com/as.html</link><category>داستان باورنکردنی</category>
<category>عشق</category>
<category>داستان عشق</category>
<category>داستان عاشقانه</category>
<category>داستان دوستی</category>
<description><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/t/toop/64352.jpg" /></p><div style="text-align: left;"><br /><div style="text-align: right;">زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.<br />به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»<br />آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»<br />زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»<br />آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»<br />عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.<br />شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»<br /><div style="text-align: center;"><font size="3" style="color: rgb(255, 0, 0);"><strong>بقیه در ادامه مطلب</strong></font></div></div></div>
<p>زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»<br />زن
 با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:«نام 
او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و 
نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»<br />زن
 پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت
 کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:«چرا 
موفقیت را دعوت نکنیم؟»<br />فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»<br />مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»<br />عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»<br />پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »</p><p>آری...</p><p><strong>با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید </strong></p>
]]></description>
<pubDate>Wed, 1 Aug 2012 18:54:09 GMT</pubDate>
<dc:creator>toop</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://toop.samenblog.com/71.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>