داستان باورنکردنی,عشق,داستان عشق,داستان عاشقانه,داستان دوستی,داستانک خواستگارهای کوهی,دانلود رمان خواستگارهای کوهی,داستان جالب تصویری,داستان های تصویری,عاشقانه مرا بغل کن,داستانک عاشقانه مرا بغل کن,دانلود داستان عاشقانه مرا بغل کن
داستان معنای دوست داشتن

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و
زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای
خانواده از برداشت محصولات...
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک
مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی
داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.
اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه
آنقدری گیرشان میآمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون
هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از
نیازشان پول بدست آوردند…
ادامه مطلب
برچسب ها :
دانلود رمان معنای دوست داشتن,
داستانک معنای دوست داشتن,
معنای دوست داشتن,
داستان کوتاه معنای دوست داشتن
نوشته شده در تاریخ 17 تیر 1393 و در ساعت : 13:52 - نویسنده : toop
داستان خواستگارهای کوهی

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم
بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
ادامه مطلب
برچسب ها :
دانلود رمان خواستگارهای کوهی,
داستانک خواستگارهای کوهی
نوشته شده در تاریخ 12 خرداد 1393 و در ساعت : 14:51 - نویسنده : toop
داستان کوتاه عاشقانه مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از
همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از
موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکرد براى اولین بار همسرش
را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و
خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل
کن.»
زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه
حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم
اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به
خانه برگردند.
ادامه مطلب
برچسب ها :
دانلود داستان عاشقانه مرا بغل کن,
داستانک عاشقانه مرا بغل کن,
عاشقانه مرا بغل کن
نوشته شده در تاریخ 18 اردیبهشت 1393 و در ساعت : 14:37 - نویسنده : toop
داستان تصویری
برای دیدن داستان تصویری صبر کنید تا کامل لود بشه
برچسب ها :
داستان های تصویری,
داستان جالب تصویری
نوشته شده در تاریخ 20 اسفند 1392 و در ساعت : 01:06 - نویسنده : toop
داستان باورنکردنی عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستان دوستی,
داستان عاشقانه,
داستان عشق,
عشق,
داستان باورنکردنی
نوشته شده در تاریخ 11 مرداد 1391 و در ساعت : 22:24 - نویسنده : toop