خاطره خواندنی یک آبادانی

به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
خاطره خواندنی یک آبادانی

یه آبودانی واسه رفیقش تعریف میکرد که حمیــــد !!
حمید : چیه؟
گفت: رفته بودم جنگل , چه طبیعت بکری !! ایقد جات خالی بوود ایقد جات
خالی بود!! واساده بودم محو این طبیعت شده بودم ! اینقد قشنگ بود آواز
پرندگان ! کاش مو این دوربینمو برده بودم با خودم برات فیلم برداری
میکردم ! همینطور که مو محو این طبیعت بودم گرگا حمله کردن !!
حمید : خو چی شد؟!!!!!!
گفت : خو هیچی ما بدو گرگا بدو ! مو بدو گرگا بدو !! بعد رسیدیم به
یه دشت ! دشت پر از گل شقایق ! ایقد قشنگ بود , تا چشم کار میکرد فقط گل
سرخ ! اصلا یه فضای رمانتیکی شده بود !
حمید : پَ گرگا چی شدن ؟!
گفت : ها وولک گرگا دنبالم ! مو بدو گرگا بدو !! رسیدیم به یه کوه ! پسر


بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 8 خرداد 1391 و در ساعت : 16:00 - نویسنده : toop
آخرین مطالب نوشته شده
  • اس ام اس شب بخیر گفتن 2016
  • متن کوتاه عاشقانه و محبت آمیز 2015
  • جوک جالب آقا یه وقت زشت نباشه…
  • متن های کوتاه آموزنده كریستین بوبن
  • متن زیبای آموزنده فرناندو پسوا
  • جملات زیبای دیل کارنگی
  • جملات زیبا رابيندرانات تاگور
  • جملات زیبای کوروش کبیر
  • سخنان زیبا آرتور شوپنهاور
  • سخنان آموزنده مارک تواین
  • از جاده ی زندگی آموختم
  • سخنان آموزنده جی پی واسوان
  • داستان امید کسی را ناامید نکن
  • اس ام اس آموزنده برتراند راسل
  • داستان مردی در سردخانه
  • داستان کوتاه آموزنده ی صد دلاری
  • اس ام اس آموزنده جک كانفيلد
  • اس ام اس آموزنده فیثاغورث
  • اس ام اس زیبا و انرژی بخش
  • داستان کوتاه کیس مناسب ازدواج
  • Copyright © 2010 by http://toop.samenblog.com
    مطالب جالب خواندنی مطالب جالب خواندنی