داستانک سنگ یا برگ

به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
داستان کوتاه سنگ یا برگ


مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"»


استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.»

ادامه مطلب
برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 29 تیر 1393 و در ساعت : 13:43 - نویسنده : toop
آخرین مطالب نوشته شده
  • اس ام اس شب بخیر گفتن 2016
  • متن کوتاه عاشقانه و محبت آمیز 2015
  • جوک جالب آقا یه وقت زشت نباشه…
  • متن های کوتاه آموزنده كریستین بوبن
  • متن زیبای آموزنده فرناندو پسوا
  • جملات زیبای دیل کارنگی
  • جملات زیبا رابيندرانات تاگور
  • جملات زیبای کوروش کبیر
  • سخنان زیبا آرتور شوپنهاور
  • سخنان آموزنده مارک تواین
  • از جاده ی زندگی آموختم
  • سخنان آموزنده جی پی واسوان
  • داستان امید کسی را ناامید نکن
  • اس ام اس آموزنده برتراند راسل
  • داستان مردی در سردخانه
  • داستان کوتاه آموزنده ی صد دلاری
  • اس ام اس آموزنده جک كانفيلد
  • اس ام اس آموزنده فیثاغورث
  • اس ام اس زیبا و انرژی بخش
  • داستان کوتاه کیس مناسب ازدواج
  • Copyright © 2010 by http://toop.samenblog.com
    مطالب جالب خواندنی مطالب جالب خواندنی