داستان امید کسی را ناامید نکن

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود. از هشتی ورودی خانه، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است.
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز
نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم
بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید و دوست ابوریحان او را نصیحت
کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند. آن زن اگر تو را می خواست
حتما پس از سالها باز می گشت؛ پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو
باید به فکر آینده خویش باشی.
برچسب ها : رومان امید کسی را ناامید نکن,کتاب امید کسی را ناامید نکن
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 18 آبان 1393 و در ساعت : 21:44 - نویسنده : toop