رمان

به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
داستان کوتاه کیس مناسب ازدواج


وانی می خواست ازدواج کند به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند …

 پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!

 پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

 جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!

ادامه مطلب
برچسب ها : ,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 3 شهریور 1393 و در ساعت : 13:42 - نویسنده : toop
داستان معنای دوست داشتن



خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…

ادامه مطلب
برچسب ها : ,,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 17 تیر 1393 و در ساعت : 13:52 - نویسنده : toop
داستان یک روز قبل از اعدام


آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!


اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ادامه مطلب
برچسب ها : ,,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 3 تیر 1393 و در ساعت : 13:45 - نویسنده : toop
داستان خواستگارهای کوهی




دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه

دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...

اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.

ادامه مطلب
برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 12 خرداد 1393 و در ساعت : 14:51 - نویسنده : toop
داستان کوتاه میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا


استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟

 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم

 

استاد پرسید:
این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟

ادامه مطلب
برچسب ها : ,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 26 اسفند 1392 و در ساعت : 15:08 - نویسنده : toop
آخرین مطالب نوشته شده
  • اس ام اس شب بخیر گفتن 2016
  • متن کوتاه عاشقانه و محبت آمیز 2015
  • جوک جالب آقا یه وقت زشت نباشه…
  • متن های کوتاه آموزنده كریستین بوبن
  • متن زیبای آموزنده فرناندو پسوا
  • جملات زیبای دیل کارنگی
  • جملات زیبا رابيندرانات تاگور
  • جملات زیبای کوروش کبیر
  • سخنان زیبا آرتور شوپنهاور
  • سخنان آموزنده مارک تواین
  • از جاده ی زندگی آموختم
  • سخنان آموزنده جی پی واسوان
  • داستان امید کسی را ناامید نکن
  • اس ام اس آموزنده برتراند راسل
  • داستان مردی در سردخانه
  • داستان کوتاه آموزنده ی صد دلاری
  • اس ام اس آموزنده جک كانفيلد
  • اس ام اس آموزنده فیثاغورث
  • اس ام اس زیبا و انرژی بخش
  • داستان کوتاه کیس مناسب ازدواج
  • Copyright © 2010 by http://toop.samenblog.com
    مطالب جالب خواندنی مطالب جالب خواندنی