داستان کوتاه کیس مناسب ازدواج

وانی می خواست ازدواج کند به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند …
پیرزن
به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از
هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او
کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستانک جالب کیس مناسب ازدواج,
دانلود رمان کیس مناسب ازدواج,
دانلود داستان کیس مناسب ازدواج
نوشته شده در تاریخ 3 شهریور 1393 و در ساعت : 13:42 - نویسنده : toop
داستان کوتاه بخشندگی کوروش کبیر

روزی که کوروش وارد شهر صور
شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین
فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند.
آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست
سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده
بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و
ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به
ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی
شدند ...
هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود
کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت
و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران
ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می
کردند و با جواهر می آراستند
ادامه مطلب
برچسب ها :
رومان کوروش کبیر,
بخشندگی کوروش کبیر,
دانلود کتاب بخشندگی کوروش کبیر,
داستانک بخشندگی کوروش کبیر
نوشته شده در تاریخ 9 مرداد 1393 و در ساعت : 14:53 - نویسنده : toop
داستان مرد چوپان و شیوانا

مردی چوپان از دهکده ای دوردست، تعدادی گوسفند را با زحمت زیاد به دهکده
شیوانا آورد و آنها را داخل حیاط مدرسه رها کرد و نزد شیوانا رفت و در جلوی
جمع شاگردان با صدای بلند گفت: «چون شنیده بودم که شاگردان این مدرسه اهل
علم و معرفت هستند تعدادی از درشتترین و پروارترین گوسفندهای گلهام را
برای مدرسه آوردهام تا برایم دعا کنید که برکت گلهام بیشتر شود.»
شیوانا بلافاصله پرسید: «آیا در دهکده تو آدم فقیری نیست؟»
مرد چوپان با ناراحتی گفت: «اتفاقا
چرا! به دلیل خشکسالی مردم دچار مشکل شدهاند و خانوادههای فقیر زیادی از
جمله فامیلهای نزدیک خودم، امسال در دهکده نیازمند کمک و برکت هستند!»
ادامه مطلب
برچسب ها :
رومان مرد چوپان و شیوانا,
داستان مرد چوپان و شیوانا,
داستانک مرد چوپان و شیوانا,
کتاب داستان مرد چوپان و شیوانا
نوشته شده در تاریخ 6 مرداد 1393 و در ساعت : 14:56 - نویسنده : toop
داستان کوتاه سنگ یا برگ

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و
افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا میگذشت. او را دید و متوجه
حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:
«عجیب آشفتهام و همه چیز زندگیام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش
هستم و نمیدانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"»
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین
کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب
میافتد خود را به جریان آن میسپارد و با آن میرود.»
ادامه مطلب
برچسب ها :
سنگ یا برگ,
داستانک سنگ یا برگ
نوشته شده در تاریخ 29 تیر 1393 و در ساعت : 13:43 - نویسنده : toop
داستان معنای دوست داشتن

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و
زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای
خانواده از برداشت محصولات...
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک
مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی
داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.
اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه
آنقدری گیرشان میآمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون
هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از
نیازشان پول بدست آوردند…
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستان کوتاه معنای دوست داشتن,
معنای دوست داشتن,
داستانک معنای دوست داشتن,
دانلود رمان معنای دوست داشتن
نوشته شده در تاریخ 17 تیر 1393 و در ساعت : 13:52 - نویسنده : toop
داستان یک روز قبل از اعدام

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!
اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که
کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می
رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار
بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.
نیمه شب بود که یه
عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین
بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو
بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می
خوابیدم چون
به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست
که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی
های اعدامی می برد!
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستان کوتاه یک روز قبل از اعدام,
یک روز قبل از اعدام,
داستانک یک روز قبل از اعدام,
دانلود رمان یک روز قبل از اعدام
نوشته شده در تاریخ 3 تیر 1393 و در ساعت : 13:45 - نویسنده : toop
داستان خواستگارهای کوهی

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم
بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستانک خواستگارهای کوهی,
دانلود رمان خواستگارهای کوهی
نوشته شده در تاریخ 12 خرداد 1393 و در ساعت : 14:51 - نویسنده : toop
داستان شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول
کشاورزی خرید و میخواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه
از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و
به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر
بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین،
همه محصولها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده
صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر میگشت یاد
حرفهای
پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.
لابروير: «برای كسی كه آهسته و پيوسته راه میرود، هيچ راهی دور نیست.»
برچسب ها :
داستانک شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم,
وبلاگ داستان
نوشته شده در تاریخ 7 خرداد 1393 و در ساعت : 14:02 - نویسنده : toop
داستان کوتاه عاشقانه مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از
همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از
موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکرد براى اولین بار همسرش
را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و
خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل
کن.»
زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه
حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم
اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به
خانه برگردند.
ادامه مطلب
برچسب ها :
عاشقانه مرا بغل کن,
داستانک عاشقانه مرا بغل کن,
دانلود داستان عاشقانه مرا بغل کن
نوشته شده در تاریخ 18 اردیبهشت 1393 و در ساعت : 14:37 - نویسنده : toop
داستان دوست خوب

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری
سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:
« امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا
به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستانک دو دوست,
وبلاگ دو دوست,
داستان کوتاه دو دوست,
دانلود داستان دو دوست
نوشته شده در تاریخ 4 اردیبهشت 1393 و در ساعت : 13:32 - نویسنده : toop
داستان کوتاه میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم
استاد پرسید:
این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟
ادامه مطلب
برچسب ها :
داستانک میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا,
دانلود داستان,
رمان
نوشته شده در تاریخ 26 اسفند 1392 و در ساعت : 15:08 - نویسنده : toop
داستان آموزنده درخت و مسافر

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در
سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن
درخت جـادويي بود ، درختي كه
مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر
روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در
آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.
فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در
كنـارش پديـدار شـد !!!
برچسب ها :
داستان آموزنده,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان درخت مسافر
نوشته شده در تاریخ 20 اسفند 1392 و در ساعت : 00:51 - نویسنده : toop
به آرامی آغاز به مردن میكنی

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی، اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنیشعری از پابلو نرودا
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
ادامه مطلب
برچسب ها :
شعر,
داستان,
داستانک,
شعر گفتن
نوشته شده در تاریخ 19 آبان 1391 و در ساعت : 00:57 - نویسنده : toop
داستان همسایه حسود

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا
خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی
بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با
گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد .
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر
از زباله در ایوان است . سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه
های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .
وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است .
وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و
گفت: " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ."
برچسب ها :
داستان همسایه حسود,
داستان کوتاه,
داستانک,
داستان آموزنده
نوشته شده در تاریخ 14 مرداد 1391 و در ساعت : 16:12 - نویسنده : toop